این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    خودتان را به جای کفش هایتان بگذارید و از زبان کفشها ماجرای یک روز مدرسه را در سه خط یادداشت کنید

    دسته بندی :
    1. پشتوک
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    خودتان را به جای کفش هایتان بگذارید و از زبان کفشها ماجرای یک روز مدرسه را در سه خط یادداشت کنید را از این سایت دریافت کنید.

    شرح حال « ......... » خود را از زبان خودش حداکثر در 10سطر بنویسید.

    ادبستان فرزانگان مشگین شهر

    ادبستان فرزانگان مشگین شهر

    ادبستان فرزانگان مشگین شهر شرح حال « ......... » خود را از زبان خودش حداکثر در 10سطر بنویسید.   

        بهار   من بهارم! پر از شور و امید و بوی زندگی. به لطیفی قاصدک و خوش بویی هزار گل یاس و میخک. وقتی می آیم زندگی را به درختان که گویی مرده اند ، باز می گردانم. به تک تک در خانه ی حیوانات می روم و از خواب زمستانی بیدارشان می کنم. به آن ها می گویم ؛سه ماه خواب بس است ، دیگر وقت بیداری است. زمان ، زمان تلاش و کوشش است. عمو نوروز با کوله باری از هدیه در راه است. کمی دیر کرده انگار در راه با ننه سرما دعوایش شده است. گویی ننه سرما دیگر نمی خواهد باور کند که دوختن آن بالش پر از برف که پاره شده بود ، تمام شده و باید راهش را بگیرد و برود. همه بر پای سفره ی هفت سین منتظر آمدن من هستند. با هر بار آمدن و رفتن و من همه یک سال پیرتر می شوند امّا من نه تنها پیر نمی شوم بلکه هر سال جوان تر و شاداب تر می شوم.   دست    من دست سارا هستم با حالی خسته. سارا تمام کارها و تمام تکالیفش را با من انجام می دهد. سارا اصلاً مواظب من نیست. گاهی اوقات حواسش پرت می شود و مرا زخمی و خونی می کند و گاهی نیز به دلیل حواس پرتی اش مرا می سوزاند. الآن من حال خوشی ندارم چون روی من چند تا خراش عمیق وجود دارد.سارا الآن در حال نوشتن تکلیف زبان فارسیش است ، فکر می کنم ، شرح حال مرا می نویسد.امیدوارم که همیشه همراه سارا باشم و او را همراهی کنم و تمام کارهای سارا را به خوبی انجام بگیرد و هر امتحانی که با من می دهد در آن موفق شود. برایش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که سارا کمی مواظب من بوده و قدر مرا بداند حالا که سارا تکلیفش را تمام کرد من هم با شما خداحافظی می کنم.                                                                                                                                                سارا بخشی   پارچه ی زیبا   سلام. من می خواهم شرح حال خودم را از زبان خودم بشنوید. روزگاری بود که من یک پارچه ی شیک ، زیبا ، با ارزش و گران بودم و به چشم همه می خوردم. روزی خانمی از جلوی پارچه فروشی رد می شد در ویترین مرا دید و مرا خرید. من که با خوش حالی در دستش بودم ، دیدم که مرا پیش خیاط می برد. در خیاطی همه به من نگاه می کردند و آه می کشیدند و می گفتند چقدر زیبا و شیک است! خیّاط قیچی را برداشت و نصف مرا برید و به زمین انداخت من که تعجّب کرده بودم ناگهان به خود آمدم و دیدم که یک مانتوی کوتاه ، تنگ دوخت. البته ، می توان گفت بلوز دوخته بود که به درد کسی نمی خورد. صاحبم وقتی مرا به تن خود می پوشید ؛ بیچاره من چه قدر درد کشیدم. تمام تار و پود من کشیده می شد و غیر قابل تحمّل بود. حتی بعضی جاهای من پاره شد. بیچاره نخ خیاطی که قسمت های مرا به هم وصل کرده بود ، داشت گریه می کرد. من به خودم می گفتم که او با چه رویی می خواهد مرا به بازار بپوشد. من خودم از خجالت آب می شدم از این که وقتی کسی از جلوی آن پارچه فروشی می گذشت به من می گفت: « به به ! » ولی حالا که به من نگاه می کنند سرشان را تکان می دهند و ابراز نفرت می کنند.                                                                        صبا جوادزاده                                                                             کفش    سلام. من کفش شیرین هستم. رنگ من سیاه است. شیرین ، هر روز مرا بعد از این که از مدرسه می آید، تمیز می کند  و در جاکفشی می گذارد. او هر کفشی که می خرد ، سعی می کند ، به بهترین نحو از آن نگه داری کند. او ارزش کفش هایی را که دارد ، می داند. من خیلی از او راضی هستم. هنگامی که من در کنار کفش های دیگرش قرار می گیرم ، آن ها نیز رضایت خود را از شیرین به من اعلام می کنند. همه ی آن ها می گویند : « شیرین ، به بهترین نحو از ما استفاده کرده است. » من و دیگر هم جنس های من پاهای او را در برابر سرما و گرمای محیط حفظ می کنیم. از این رو ، او به بهترین نحو از ما نگه داری می کند. پدر و مادر شیرین از بابت نگه داری کفش هایش از او راضی هستند و او را تحسین می کنند. امیدوارم که شیرین این کار خود را با همه ی کفش های خود  که خواهد خرید ، انجام دهد و امیدوارم که همه ی مردم به بهترین صورت از کفش های خود نگه داری کنند.                                                               شیرین حسن پور      خودکار     من خودکار آبی رنگ هستم که اکثر وقت ها در حال نوشتن هستم. وقتی خسته می شوم که جوهر من تمام شود. بعد از این که جوهرم تمام شد با خیال راحت در کیسه ی بازیافتی ها استراحت می کنم و با دیگر مواد باز یافتی هم صحبت می شوم. قبل از این که جوهرم تمام شود صاحبم بعد از نوشتن با من مرا در جامدادی می گذارد. من در جا مدادی استراحت می کنم. در روزهایی که مدرسه تعطیل است من وقت زیادی برای استراحت دارم اما در اغلب روزها وقت چندانی ندارم. من نمی خواهم که جوهرم تمام شود و دیگر اصلاً ننویسم امّا چه کنم که رسم ما هم چنین است . یکی از دوستانم که اسمش ماژیک است تازه از میان ما رفت و من برای او و هم برای خودم ناراحت می شوم چون من هم پس از مدّتی از این جا خواهم رفت. خلاصه می دانم که هر سلامی پایانی دارد. من لحظات خوبی را گذراندم و از کار ی ( نوشته هایم ) که کردم ، راضی هستم.                                      سمیرا حسنی          کتاب آسمانی       سلام. من کتاب آسمانی ، قرآن ، هستم. شما انسان ها با خواندن من به آرامش می رسید و ایمانتان را نسبت به خداوند محکم و استوار می سازید. من کتابی هستم که می توانید با خواندن آیات و تفکر در آن راه سلامت و خوش بختی را بپیمایید. من کارهای خوب و بد را به شما معرّفی می کنم و شما می توانید با من از قدرت تفکری که دارید راه های رسیدن به آن را بشناسید و چون قدرت انتخاب دارید ، می توانید آن خوبی ها را برگزینید و راه رسیدن به سعادت را در پیش بگیرید. هم چنین با تفکر و اندیشه در آیات من می توانید عشق و محبّت خود را به خدا افزایش دهید و در راه نزدیکی به او قدم بردارید و آن چه را که در جهان است یعنی به نشانه های علم ، قدرت و رحمت خداوند یکتا پی ببرید و با توجّه کردن به این نشانه ها یاد خداوند را در دل هایتان زنده نگه دارید و در نهایت بر دوستی و محبت شما به خداوند می افزاید.  

    منبع : literaturefarzanegan.blogfa.com

    انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش

    انشا از زبان کفش انشای خیال انگیزی است که دانش آموزان برای نوشتن آن باید خود را به جای کفش بگذارند و دنیا را از دید او ببینند و حس کنند. - بیباپ

    انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش - بیباپ

    انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش - بیباپ انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش

    به گزارش بیباپ، انشا از زبان کفش انشای خیال انگیزی است که دانش آموزان برای نوشتن آن باید خود را به جای کفش بگذارند و دنیا را از دید او ببینند و حس کنند.

    خبرنگاران | سرویس سرگرمی - برای نوشتن انشا از زبان کفش تخیلات خود را به کار بگیرید، خودتان را به جای یک موجود بی جان بگذارید، احساساتش را درک کنید، از زبان او حرف بزنید و آنچه را که به کفش مرتبط است، در انشای خود بگنجانید. به این نوع روش انشا نوشتن، جانشین سازی می گویند. اگر می خواهید بدانید که جانشین سازی دقیقاً چیست، خواندن مطلب انشا به روش جانشین سازی را به شما توصیه می کنیم. در مطلب پیش رو دو انشا از زبان کفش نوشته ایم و شما را به خواندن آنها دعوت می کنیم. بند اول مقدمه، بندهای وسط بدنه اصلی و بند آخر نتیجه گیری است.

    انشا از زبان یک لنگه کفش

    کفش ها جفت هستند و برای پوشاندن پا برای راه رفتن به کار می فرایند اما بعضی کفش ها جفت نیستند و هیچ وقت هم کسی آنها را پایَش نکرده است. تعجب نکنید. من خودم همین گونه هستم. می خواهید سرگذشتم را بشنوید؟

    من در یک کارخانه کفش سازی بزرگ تولید شدم. با یکی از کفش هایی که اندازه خودم بود، در یک جعبه قرار گرفتم تا به مغازه برویم. جعبه های زیادی را پخش کردند و مرا هم به مغازه ای بردند.

    در جعبه تاریک هر روز صدای مشتری ها را می شنیدم که دنبال کفش می گردند. آن روز صدای مردی را شنیدم که گفت:لطفا یک سایز کوچک تر! مغازه دار جعبه مرا باز کرد و لنگه همراه مرا دست مرد داد.

    مرد پس از اینکه لنگه مرا امتحان کرد، گفت:همین خوب است، آن را می خرم. بعد با صدای خجالت زده گفت:می شود فقط همین یک لنگه را ببرم؟ قلبم به شدت می زد. دلیل حرفش را نمی دانستم. مغازه دار مخالفت کرد چون یک لنگه کفش به هیچ دردش نمی خورد. مرد پول کفش ها را داد و از مغازه بیرون آمد.

    توی راه متوجه شدم که مرد فقط یک پا دارد و پای دیگر از زانو قطع شده است. ناراحت شدم. هم برای مرد و هم برای خودم که بدون استفاده می ماندم.

    مرد وقتی به خانه رسید، کفش ها را به دخترش نشان داد و با خنده گفت:آن یکی لنگه مال تو. بزرگ که شدی، باهاش لی لی بازی کن دخترک اول دمغ شد. بعد مرا گرفت و برد روی میز تحریرش گذاشت و رفت. از اینکه آنجا کنار مداد و اتوماتیکها بودم، احساس غریبه بودن به من دست داده بود. اما اتفاق جالبی برایم افتاد.

    دختر وقتی شب پشت میز نشست تا مشق بنویسد، اتوماتیک و مدادهایش را جمع کرد و ریخت توی من. با خوشحالی گفت:خب! حالا یک جامدادی کفشی دارم.

    اگرچه کفش ها برای پوشیدن استفاده می شوند اما من از اینکه جامدادی و جااتوماتیکی رومیزی هستم، راضی ام چون حداقل بدون استفاده نیستم.

    بیشتر بدانید: انشا به روش جانشین سازی (جدید)

    بیشتر بدانید: انشا درباره صدای زنگ آخر (3 انشای زیبا)

    انشا از زبان کفش طنز

    گاهی از اینکه کفش شدم افسوس می خورم. فکر می کنم کفش مظلوم ترین پوشیدنی باشد. اگر بدانید چه بلاهایی سر من آمده تا به اینجا رسیدم، به من حق می دهید.

    اولش من یک جفت کفش ورزشی سفید بودم. پشت ویترین یک مغازه لوازم ورزشی جا خوش کرده بودم تا اینکه صاحب من با پدرش برای خرید من آمدند. خب تا اینجای قضیه خوب بود. ماجرا از وقتی شروع شد که فهمیدم آقا، یک نوجوان اهل ورزش تشریف دارند.

    می گویید کفش ورزشی برای ورزش ساخته می شود؟ درست اما حال زار من به ورزش محدود نمی شد. توی زمین فوتبال باید حرف بد می شنیدم. صاحب من پایش را بلند می کرد و بعد از ده بار که نمی توانست شوت کند و سر من توی آسفالت ها می خورد، بالاخره پیروز می شد که به توپ ضربه کوچکی بزند. توپ در حالی که بر اثر ضربه دور می شد، بلند بلند و جلوی همه به من حرف های بد می زد که چرا توی سرش زده ام. انگار تقصیر من بود.

    جاهای دیگری هم من تقصیرکار شناخته می شدم. مثلاً جوراب های بو گندو و کف پای از خود راضی، هر روز به جان من بیچاره غر می زدند. وقتی جوراب می آمد، حالم بهم می خورد اما هردفعه موقع رفتن سرکوفت می زد که تو باعث شدی من بوی بد بگیرم. کف پای لوس و ننر هم می گفت:حرف نزنید که اعصابم از دست هر دو نفرتان خورد است! من بیچاره لام تا کام حرف نمی زدم.

    یک دفعه اتفاقی افتاد که نباید می افتاد. صاحب من موقع راه رفتن توی جوی پر از لجن کنار خیابان افتاد. بویی گرفتم که هزار رحمت به بوی جوراب. دیگر داشت گریه ام می گرفت. صاحب من آنقدر سر به هوا است که به جای شستن، به من واکس سیاه زد و گفت:کاملاً از سفید تبدیل به سیاه شدی! و قاه قاه خندید.

    آخرش مرا گوشه حیاط گذاشت. به خیالش اگر آفتاب می خوردم؛ بوی بد لجن می پرید! نمی دانم کدام عاقلی یا شاید هم دیوانه ای بهش گفته بود آفتاب بوی بد را از بین می برد.

    روزهای زیادی است که اینجا هستم. در تمام روزها آفتاب داغ می تابید و من توی خودم جمع و چروکیده می شدم. هی چروکیده شدم و پوستم ترک خورد تا اینکه واقعاً از ریخت افتادم. دیگر بوی لجن نمی دهم اما گوشه حیاط مانده ام و از صاحبم خبری نشده. یک روز از دور دیدم اش که با یک جفت کفش نو بیرون می رفت. گویا مرا فراموش کرده. حالا آرام و بی صدا کنار دیوار نشسته ام و منتظر سرنوشت هستم.

    هر کفش سرنوشتی دارد که هیچکس موقع ساخته شدن از آن خبر ندارد. اگرچه سرنوشت من تا اینجا اندکی غمگین بود اما راستش اگر همین جوری پیش برود، بدک نیست، برای خودم آسمان را نگاه می کنم و از هوای آزاد لذت می برم؛ از غرولند جوراب و از حرف های زشت توپ فوتبال هم خبری نیست.

    منبع: setare.com انتشار: 2 بهمن 1399

    بروزرسانی: 2 بهمن 1399

    گردآورنده: bebop.ir شناسه مطلب: 1504

    به "انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش" امتیاز دهید

    111 کاربر به "انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش" امتیاز داده اند | 3.2 از 5

    دیدگاه های مرتبط با "انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش"

    1 دیدگاه reyhaneh 9 آبان 1400

    سلام ممنون بابت مطالب خوبتون

    پاسخ به reyhaneh

    منبع : bebop.ir

    انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش

    انشا از زبان کفش انشای خیال انگیزی است که دانش آموزان برای نوشتن آن باید خود را به جای کفش بگذارند و دنیا را از دید او ببینند و حس کنند.

    مجله ویستا

    انشاهای ذهنی و تخیلی از زبان کفش

    برای نوشتن انشا از زبان کفش تخیلات خود را به کار بگیرید، خودتان را به جای یک موجود بی‌جان بگذارید، احساساتش را درک کنید، از زبان او حرف بزنید و آنچه را که به کفش مرتبط است، در انشای خود بگنجانید.

    به این نوع روش انشا نوشتن، جانشین‌سازی می‌گویند. اگر می‌خواهید بدانید که جانشین‌سازی دقیقاً چیست، خواندن مطلب انشا به روش جانشین‌سازی را به شما توصیه می‌کنیم.

    در مطلب پیش رو دو انشا از زبان کفش نوشته‌ایم و شما را به خواندن آنها دعوت می‌کنیم. بند اول مقدمه، بندهای وسط بدنه اصلی و بند آخر نتیجه‌گیری است.

    انشا از زبان یک لنگه کفش

    کفش‌ها جفت هستند و برای پوشاندن پا برای راه رفتن به کار می‌روند اما بعضی کفش‌ها جفت نیستند و هیچ‌وقت هم کسی آنها را پایَش نکرده است. تعجب نکنید. من خودم همین‌گونه هستم. می‌خواهید سرگذشتم را بشنوید؟

    من در یک کارخانه کفش‌سازی بزرگ تولید شدم. با یکی از کفش‌هایی که اندازه خودم بود، در یک جعبه قرار گرفتم تا به مغازه برویم. جعبه‌های زیادی را پخش کردند و مرا هم به مغازه‌ای بردند.

    در جعبه تاریک هر روز صدای مشتری‌ها را می‌شنیدم که دنبال کفش می‌گردند. آن روز صدای مردی را شنیدم که گفت:«لطفا یک سایز کوچک‌تر!» مغازه‌دار جعبه مرا باز کرد و لنگه همراه مرا دست مرد داد.

    مرد پس از اینکه لنگه مرا امتحان کرد، گفت:«همین خوب است، آن را می‌خرم». بعد با صدای خجالت‌زده گفت:«می‌شود فقط همین یک لنگه را ببرم؟» قلبم به شدت می‌زد. دلیل حرفش را نمی‌دانستم. مغازه‌دار مخالفت کرد چون یک لنگه کفش به هیچ دردش نمی‌خورد. مرد پول کفش‌ها را داد و از مغازه بیرون آمد.

    توی راه متوجه شدم که مرد فقط یک پا دارد و پای دیگر از زانو قطع شده است. ناراحت شدم. هم برای مرد و هم برای خودم که بدون استفاده می‌ماندم.

    مرد وقتی به خانه رسید، کفش‌ها را به دخترش نشان داد و با خنده گفت:«آن یکی لنگه مال تو. بزرگ که شدی، باهاش لی لی بازی کن» دخترک اول دمغ شد. بعد مرا گرفت و برد روی میز تحریرش گذاشت و رفت. از اینکه آنجا کنار مداد و خودکارها بودم، احساس غریبه بودن به من دست داده بود. اما اتفاق جالبی برایم افتاد.

    دختر وقتی شب پشت میز نشست تا مشق بنویسد، خودکار و مدادهایش را جمع کرد و ریخت توی من. با خوشحالی گفت:«خب! حالا یک جامدادی کفشی دارم».

    اگرچه کفش‌ها برای پوشیدن استفاده می‌شوند اما من از اینکه جامدادی و جاخودکاری رومیزی هستم، راضی‌ام چون حداقل بدون استفاده نیستم.

    انشا از زبان کفش طنز

    گاهی از اینکه کفش شدم افسوس می‌خورم. فکر می‌کنم کفش مظلوم‌ترین پوشیدنی باشد. اگر بدانید چه بلاهایی سر من آمده تا به اینجا رسیدم، به من حق می‌دهید.

    اولش من یک جفت کفش ورزشی سفید بودم. پشت ویترین یک مغازه لوازم ورزشی جا خوش کرده بودم تا اینکه صاحب من با پدرش برای خرید من آمدند. خب تا اینجای قضیه خوب بود. ماجرا از وقتی شروع شد که فهمیدم آقا، یک نوجوان اهل ورزش تشریف دارند.

    می‌گویید کفش ورزشی برای ورزش ساخته می‌شود؟ درست اما حال زار من به ورزش محدود نمی‌شد. توی زمین فوتبال باید حرف بد می‌شنیدم. صاحب من پایش را بلند می‌کرد و بعد از ده بار که نمی‌توانست شوت کند و سر من توی آسفالت‌ها می‌خورد، بالاخره موفق می‌شد که به توپ ضربه کوچکی بزند. توپ در حالی که بر اثر ضربه دور می‌شد، بلند بلند و جلوی همه به من حرف‌های بد می‌زد که چرا توی سرش زده‌ام. انگار تقصیر من بود.

    جاهای دیگری هم من تقصیرکار شناخته می‌شدم. مثلاً جوراب‌های بو گندو و کف پای از خود راضی، هر روز به جان من بیچاره غر می‌زدند. وقتی جوراب می‌آمد، حالم بهم می‌خورد اما هردفعه موقع رفتن سرکوفت می‌زد که تو باعث شدی من بوی بد بگیرم. کف پای لوس و ننر هم می‌گفت:«حرف نزنید که اعصابم از دست هر دو نفرتان خورد است!» من بیچاره لام تا کام حرف نمی‌زدم.

    یک دفعه اتفاقی افتاد که نباید می‌افتاد. صاحب من موقع راه رفتن توی جوی پر از لجن کنار خیابان افتاد. بویی گرفتم که هزار رحمت به بوی جوراب. دیگر داشت گریه‌ام می‌گرفت. صاحب من آنقدر سر به هوا است که به جای شستن، به من واکس سیاه زد و گفت:«کاملاً از سفید تبدیل به سیاه شدی!» و قاه‌قاه خندید.

    آخرش مرا گوشه حیاط گذاشت. به خیالش اگر آفتاب می‌خوردم؛ بوی بد لجن می‌پرید! نمی‌دانم کدام عاقلی یا شاید هم دیوانه‌ای بهش گفته بود آفتاب بوی بد را از بین می‌برد.

    روزهای زیادی است که اینجا هستم. در تمام روزها آفتاب داغ می‌تابید و من توی خودم جمع و چروکیده می‌شدم. هی چروکیده شدم و پوستم ترک خورد تا اینکه واقعاً از ریخت افتادم. دیگر بوی لجن نمی‌دهم اما گوشه حیاط مانده‌ام و از صاحبم خبری نشده. یک روز از دور دیدم‌اش که با یک جفت کفش نو بیرون می‌رفت. گویا مرا فراموش کرده. حالا آرام و بی‌صدا کنار دیوار نشسته‌ام و منتظر سرنوشت هستم.

    هر کفش سرنوشتی دارد که هیچکس موقع ساخته شدن از آن خبر ندارد. اگرچه سرنوشت من تا اینجا اندکی غمگین بود اما راستش اگر همین جوری پیش برود، بدک نیست، برای خودم آسمان را نگاه می‌کنم و از هوای آزاد لذت می‌برم؛ از غرولند جوراب و از حرف‌های زشت توپ فوتبال هم خبری نیست.

    گروه فرهنگ و هنر وب فرهنگ و هنر متفرقه

    سقف کشسان | چراغ خطی |نورپردازی نما-توسعه افراز هوراد

    ورق آجدار روغنی و‌ ورق گالوانیزه

    فلزات رنگین - واردات و فروش ورق استیل

    فروش لسیتین

    همچنین مشاهده کنید

    عکس نوشته های شاعرانه جدید

    عکس نوشته شاعرانه و شعر کوتاه و اشعار کوتاه و شعر کوتاه عکس و عکس نوشته شاعرانه جالب را در نمناک ببینید.

    منبع : vista.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 1 ماه قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید