;
    در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کَس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

    1 بازدید

    رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کَس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت را از سایت پشتوک دریافت کنید.

    شماره ۹۴: زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

    غزل شماره 94 دیوان خواجه حافظ شیرازی | شرح و تفسیر

    غزل شماره 94 دیوان خواجه حافظ شیرازی | شرح و تفسیر

    به اتفاق تذکره نویسان لقب اصلی او شمس الدین است و آن از بیت ذیل که از قطعه در تاریخ وفات اوست برمی آید :

    به سوی جنت اعلی روان شد / فرید عهد ، شمس الدین محمد

    نویسنده مقدمۀ دیوان حافظ او را «شمس الملة و الدین» یاد کرده و یکی از دیوانهای چاپی حافظ «شمس الدین والدنیا» نوشته ، بدیهی است که لقب او همان شمس الدین بوده و «ملت» و «دنیا» زائد است .

    پس از وفات او اهلِ ذوق و عرفان وی را با القاب ذیل خوانده و ستوده اند .

    بلبل شیراز ، لسان الغیب ، خواجۀ عرفان ، خواجه شیراز ، ترجمان الحقیقت ، کاشف الحقایق ، ترجمان الاسرار ، مجذوب سالک ، ترجمان السان و غیره . نام وی به اتفاق همه صاحبان تذکره ، محمد است و آن از بیت ذیل که از قطعه در تاریخ وفات اوست ، تایید می شود .

    یگانه سعدی ثانی ، محمد حافظ / از این سراچه فانی به دارِ راحت رفت

    تخلص خواجه ، حافظ است . و …

    متن کامل زندگینامه شمس الدین محمد حافظ شیرازی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

    منبع مطلب : didarejan.com

    مدیر محترم سایت didarejan.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    مرورگر شما از این ویدیو پشتیبانی نمیکنید.

    تحلیل غزلی از حافظ

    غزلی از حافظ  با تحلیل و برداشت شخصی

    محمد رضا نوشمند

    زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

    بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

    یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

    رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ  کانجا

    سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

    چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

    جانا روا نباشد خونریز را حمایت

    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

    از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

    زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

    ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

    یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

    این راه را نهایت صورت کجا توان بست

    کش صدهزار منزل بیش است در بدایت

    هرچند بردی آبم روی از درت نتابم

    جور از حبیب خوش تر کز مدعی رعایت

    عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ

    قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

    بیشتر غزل های حافظ را  می توان چند جور معنی کرد. البته این چند جور ، صد جور نیست که صد تا آدم صدتا معنی مخالف با هم از یک غزل در بیاورند. امّا این که صد نفر با وجود هزاران شباهت در نوشته هایشان بیش از صد اختلاف و جود داشته باشد چندان بعید نیست. البته، نه صد اختلاف ضدّ هم.

    تحلیل غزل زیر را بخوانید و ببینید که در چند مورد برداشت های من مخالف و ضدّ آن معنایی است که شما در نظر داشته اید:

    در این غزل، حافظ  در همان بیت اوّل با  سخت گیری با خیلی از مخاطبان خود بهم می زند، چون حرفش را با شکر و شکایت از یار شروع می کند و می داند که بعضی ها جز شکرِ یار چیز دیگری را نمی پسندند و همه را کفر می دانند؛ پس، از مخاطبانش فقط آنهایی را که «نکته دان عشق» هستند می گوید پای حکایت او بنشینند. من هم خود را فعلاً «نکته دان عشق» جا می زنم و پای حکایت او می نشینم.  البته هنگامی که به نکته دان عشق می گوید «بشنو تو این حکایت» از او توقع دیگری نیز جدای شنیدن این حکایت دارد: از او می خواهد اگر که واقعاً نکته دان عشق است حرف شنوی داشته باشد و آنچه را که از این غزل درک می کند بکار بندد و پندگونه ای را که در انتهای غزل به او می گوید عشق به فریادش می رسد، آویزه ی گوش اش قرار دهد.  این توقع حافظ است که نشان می دهد خیلی ها مثل من «وقتی که محک تجربه به میان می آید» نکته دان عشق نیستند و فقط «نکته خوان عشق» باقی می مانند.

     حافظ به «نکته دان عشق» می گوید که اگر مانند حافظ قرآن را به چهارده روایت بخواند، عشق به فریادش می رسد. اگر «نکته دان عشق» همه ی نکات را در مورد عشق خودش می دانست، این گفته ی حافظ بیهوده می بود. امّا «نکته دان عشق» برای این نکته دان نیست که همه چیز را در مورد عشق می داند؛ بلکه باید از نظر حافظ کسی باشد که اگر چهره های دیگر عشق را هم به او نشان بدهند، بیگانگی نمی کند. بیت آخر با جابه جایی تأکید روی بعضی از کلمات می تواند دو جور معنی شود: یکی اینکه اگر مانند حافظ کسی بتواند قرآن را با چهارده روایت بخواند، عشق را در هر چهارده قرائت آن خواهد یافت و چنین عشقی به فریاد او می رسد و آن کوکب هدایتی را که در میانه ی غزل می خواهد از قرآن بیرون می کشد. معنی دیگر این است که حتی اگر کسی قرآن را با چهارده روایت بتواند بخواند، اگر عشق در او نباشد و نکته دان عشق نباشد باز قرآن به فریادش نمی رسد. و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لا یزید الظالمین الا خسارا(اسرا /82)

    و از قرآن، آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان، نازل می‏کنیم; و ستمگران را جز خسران (و زیان) نمی‏افزاید.

     شکر و شکایت حافظ در این غزل از پیش در قرآن در سوره ی انسان آیه ی سوم  پیش بینی شده است: «انّا هدیناهُ السّبیل إمّا شاکراً وَ إمّا کفوراً»

     امّا این عشقی که فریادرس است چیست؟  

    تعریف «عشق» برای حافظ  اگر از چهارچوب این شعر نخواهیم خارج شویم چیست؟

    تمام شعر به گونه ای در تعریف «عشق» سروده شده است. عشقی را که حافظ در این شعر به نمایش می گذارد اگر چه برای خیلی ها ممکن است از آسمان عرفان پایین نیاید،برای خیلی ها رنگ و بو و طعم زمینی آن گیرایی دارد. برای همین است که «نکته دان عشق» حتماًً آن کسی نیست که از نردبان عرفان بالا رفته یاشد و به عشق رسیده باشد و سری از مردم سوا باشد.  آن عشقی را که حافظ در این غزل از آن صحبت می کند مردم عادی هم دیده اند، منتها با چهره هایی دیگر. نکته دان الهیات در «شکر» می ماند و «نکته دان عشق» به شکایت هم می رسد، به همین خاطر نکته دان عشق ارادتش نسبت به مرادش بیشتر است، چون می داند شکوه از شکر او نکاسته و در عوض بر دوستداری اش افزوده است، و می بیند که یار با وجود شکوه هایی که می شنود هنوز حبیب اوست. صحبت از این چنین عشقی است که پس از قرن ها هنوز هم حافظ را از مردم جدا نکرده است. بنظر می رسد برای حافظ «آن از ما بهترانی که عشق را یک بعدی می دانند» نکته دان عشق نیستند. اینکه حافظ برای آنها در غزل های دیگر، عشق دیگری را که آنها هم می شناسند عرضه کرده باشد، منافاتی با این حالت از عشق ندارد. مشکل از آن «نکته نادانان» است که همه نوع عشقی را درک نمی کنند. اگر قرار باشد عاشق فقط آنهایی باشند که تنها لب به تعریف و تحسین یار باز می کنند، سرآخر «علی می ماند و حوضش.» لحن حافظ به این خاطر زمینی است که مثلاً پدری که فرزندش از او گله می کند زبان حافظ را می فهمد. می داند که عشق به فرزند با وجود گلایه ی فرزند از او محو نمی شود. حرف هایی مانند «لاف عشق و گله از یار، زهی لاف دروغ،» و «هیچ عاشق سخن سخت به معشوقه نگفت،» از آن حرف هایی است که باز برای «نکته دان عشق» از زوایایی دیگر قابل فهم است، امّا حافظ در این غزل می خواهد «نکته دان عشق» این چهره ی دیگر عشق را هم بفهمد.

      حافظ شکر و شکایت خود را با هم به یار دلنوازش عرضه می کند. دلیل شاکر بودن او معلوم است: چون دل او از نوازش های یار دلنواز گرم است. پس چرا شاکی است؟ آیا حافظ واژه ی «دلنواز» را همین طوری برای خالی نبودن وزن و عروض و عریضه آورده است؟ دلم می خواهد گمان کنم که حافظ بیهوده کلمات را کنار هم نمی گذارد، برای همین سعی می کنم معانی ممکن آنها را حدس بزنم. اگر این یار واقعاً «دلنواز» است پس در نوازش او می توان آن «مزد و منت»ی را که حافظ طلب می کند دید. پس چرا باید حافظ  مزد و منتی  ورای این نوازش بخواهد؟ شاید به طعنه یار را «دلنواز» می نامد و بیشتر می خواهد او را برای بی مزد و منت گذاشتن خدمتش «دل آزار» نشان دهد؟ شاید این نوازش در واقع ضربان عشق و طپش دیگر گونه ای است که یار به قلب او بخشیده است؟  شاید این نواختن تشویقی است که برای او از هر تنبیهی رنج آورتر است چون که او را با این نوازش ها همیشه در قید بندگی خود نگه می دارد و او نباید این نوازش ها را بی پاسخ بگذارد؟  با کدامیک از این برداشت ها از دلنوازیِ یار  می توان  مانند حافظ در بیت ماقبل آخر «جور از حبیب»را خوش تر از مراعات مدعی دانست؟

    بد نیست کمی به دلیل شاکی بودن حافظ هم بپردازیم. دلیل اوّلش این است که خدمات او را یارش بی مزد و منت گذاشته است. کاربرد واژه ی «منّت» را در اینجا به دو شیوه می شود معنی کرد: یکی اینکه خود او نه تنها مزدی نگرفته، بلکه منتی هم بر سر کسی که به او خدمت کرده نگذاشته است. این معنی با خود این مصرع و بقیه ی شعر جور در نمی آید، چون همین حرف ها منت گذاشتن بر سر یار است برای خدماتی که برایش انجام داده است. معنی دوم این است که یار نه به او مزدی داده و نه از او برای خدماتش تشکّری کرده است. این معنی به مفهوم کلّی شعر نزدیکتر است. امّا با این معنی مشخص می شود که این یار اگر هم خدا باشد با آن خدایی که نکته دانان الهیات مانند حضرت موسی می شناسند متفاوت است و به آن خدایی که مخاطب شبان مولانا است نزدیک تر است.   زاهد از خدایی حرف می زند که حتماًً بندگان را نه در دنیا و نه در آخرت بی مزد رها نمی کند. عاشق انگار یار و خدای دیگری دارد. تشکر خالق از مخلوق نیز منطقی نیست مگر این که معنی و شیوه ی تشکر عوض شده باشد که عاشق غیر از مزد، انتظار دارد یار از او تشکر هم بکند. دلیل دومِ حافظِ رند، تشنگی و دوری از آب حیات است که دوست از او دریغ می دارد. دلیل سوم که اشاره ای به خونریز بودن یار دارد، در واقع، بیان همان دلیل دوم است با تصویری دیگر. پس از بیان این شکایات، هنگامی که حافظ  خدا را با کلام «یا ربّ» وارد غزلش می کند  معلوم می شود که شکایت از یار را با خدا دارد در میان می گذارد. ولی با کمی دقّت می توان به این نتیجه رسید که ندای «یا ربّ» او در اصل برای شکایت از همان «ربّ» است. تصور اینکه شکایت از خدا را به دادگاهی می کشاند که قاضی آن خود خدا است سخت است، ولی غیر ممکن نیست.

     چرا؟

    برای این که حافظ  در بیت بعدی خود را غیر مستقیم «رند» معرفی می کند. و از همین غزل «رند» را می توان این گونه شناخت که برخلاف دیگران، تنها به «شکر» بسنده نمی کند بلکه از یار «شکایت» هم می کند، حتی اگر «خدا» باشد. «رند» نه تنها مزد خود را درجا و نقد می خواهد بلکه انتظار دارد حتی اگر منتی هم به سر طرف می گذارد، طرف از او ممنون هم باشد، حتی اگر می خواهد «خدا» باشد.

    چرا این «رند» به آب نیاز دارد؟ آب یعنی زندگی. می خواهد بگوید که یار در اندیشه ی حیات او نیست و انگار این تنبیهی است برای «رندبازی» او. حافظ مدعی است که با وجود «رندی»، ولیّ و دوستدار واقعی یار،  خود او و رندانی همچو او هستند. جالب این است که در ساختار کلام او، منظور از «ولی شناسی» این نیست که کسی یار یگانه را نمی شناسد، بلکه حافظ رابطه ی ولایت را دو سویه می بیند. یعنی هر دو طرف ولیّ یکدیگر هستند، چنانچه عرب هم «اللهُ وَلیّکَ» می گوید و هم «المُؤمِنُ وَلِیّ الله.» حافظ این را می خواهد بگوید که آن یار یگانه چرا «دوست» را از «نادوست» یا «دوست حقیقی» را از «دوست ریایی» باز نمی شناسد. و این شناخت را با حاصل معادلات خود که با کشته شدن و شهادت دوستان و طالبان یار برابر است می سنجد. این طرز بیان او در صورتی که آن یار مورد نظر خدا باشد از رندی اوست.

    «رندان تشنه لب»  همان  شهیدانِ «بی جرم و جنایت» هستند که دل در گرو یار  پیچیده اند و با این حال، کشته ی او هستند. شکایت او تنها از این بابت نیست که  انتظار دارد کشته نشود، بلکه می خواهد «یار» این کشته را نیز «ولی» بداند، و تشنه لب رها نکند.

    این خونریزیها برای چیست؟

      غمزه ی چشم یار باعث این خونریزی ها شده است و یار همین را می خواهد و می پسندد. شیوه ی نگاه و بینش خود را هم عوض نمی کند، و این گونه از آن چشم و آن غمزه حمایت می کند.

     خوب، پس چرا خود این «رند» نگاه خود را بر نمی گرداند؟

    برای این که نگاه او وابسته به نگاه «یار» است. تا «چشم یار» از او این را می خواهد، او غیر از این نمی تواند باشد و عمل کند. پس باید در نگاه «یار»  رحمی به حال این شاکیِ خادم باشد.  امر به نپیچیدن در زلف یار بیشتر به این خاطر است که دیگر این دل مال خود او نیست و کار خودش را می کند؛ و این بیشتر تشویق به پیچش است تا سرپیچی.

    این غزل دارای یازده بیت است. بیت پایانی حاصل تمام جمع و تفریق و ضرب و تقسیمی است که حافظ در رسیدن به عشق انجام می دهد. ده بیت دیگر را به دو بخش پنج بیتی می توان تقسیم کرد. پنج بیت اوّل به گونه ای که تحلیل شد شکایت رندانه ی حافظ از یاری است که آنها یی که در عشق نکته سنج نیستند انتظار دارند فقط از او شکرگزاری شود. پنج بیت دوم،  نیاز این رند را به آن یار با تمام جورش نشان می دهد؛ و این شیوه ای متفاوت برای شکرگزاری است که تنها از یک «رند» برمی آید. آنها که فقط باید  در کسی  خوبی را  بینند تا از او تشکر کنند، بدون شکّ،  شکرشان نسبت به کسی که در یار جور هم می بیند و سپاسگزار است از ارزش کمتری برخوردار است.

    بخش دوم را حافظ با طلب مصباح و کوکب هدایت در سیاهی آغاز می کند. در بخش پیشین، غمزه و گوشه ی چشم یار خونریز

     بود، در حالی که در این بخش او می خواهد که یار به گونه ای و با اشارتی گوشه ی چشمی به او نشان دهد تا بتواند راه مقصود را پیدا کند. راه وصال بیابانی و وحشت افزا نیز هست. در شب سیاهی مانع است و در روز گرما. اگر چه گمراهی شب و روز ندارد، به هر سمتی که نگاه می کند، راه هست و راه نیست؛  چون همه مثل هم و یکی است، فقط بیابان خالی. به همین خاطر حافظ با بیانی بسیار بدیع از آفتاب به جای این که  نور بخواهد، سایه می خواهد. آگر آفتاب نباشد که دوباره همان سیاهی شب است، و در بیابان برای راه گم کرده روز و شب ندارد. حافظ می خواهد یک ساعت در سایه ی عنایت آفتاب باشد. آیا منظور این است که مثلاً آفتاب یک یک ساعتی برود پشت ابرها تا او در هوایی خنک تر به سوی مقصود برود؟ آیا منظورش این است که این آفتاب کار را بر او آسان تر بگیرد؟ شاید بیشتر منظورش این است که برای یک دم هم که شده به وصال برسد تا با نشانی و نمونه ای از وصال بقیه ی راه را با ایمان و اطمینان کامل طی کند. امّا این یار انگار چنین شرطی را نمی پذیرد.

      در بیت بعدی می گوید که این مقصود از دسترس و حتی پای رس او دور است. دست و پایش به سختی به چنان مقصدی برسد که در ابتدای راه صدهزار منزل و عامل توقف وجود دارد. منزل که بی گمان بسیار نازل تر از مقام مقصود و یار است، هر دم او را پایین تر می برد و در نتیجه از یار دورتر می کند. یکی از همین منازل که سدّ راه است همین «سایه طلبی» است. شاید وحشت او از این  باشد که عمرش کفاف رسیدن به مقصود را ندهد. اگر راه رسیدن به مقصود طولی و عرضی باشد، حق با اوست. امّا هنگامی که در پایان غزل عشق را فریاد رس می یابد، به این نتیجه می رسد که مقصد قلبی و عشقی است.

    هنگامی که می گوید «هر چند بردی آبم» منظورش می تواند این باشد که آبروی مرا بردی زیرا وادارم کردی که چنین لب به شکایت باز کنم و خود را ضعیف نشان دهمو رسوا شوم. همچنین می تواند  اشاره ای باشد به از دست دادن «زندگی» که در واقع فقدان عیش و آسایش در طریق یار است. نه برای این که او آسایش طلب است، بلکه برای این که در طلب وصال است و صبر و سختی را برنمی تابد و بی آزمون می خواهد به یار برسد.  اگر « جور حبیب» را بر «عنایت مدعی» می پسندد برای این است که می داند این جور و سختی همان  آزمون اثبات «حُب» است. پیش از این در گلایه از یار گفته بود که او «ولی» و دوستدار خود را نمی شناسد، حالا باید ثابت کند که رشته ی دوستی را حتی با زبان شکوه نبریده است. عاشقی که خدا را در برابر شکوه و شکایت خود به یک اندازه رحمان و رحیم نداند، عاشق نکته دان نیست.

    منبع مطلب : rezanooshmand.blogfa.com

    مدیر محترم سایت rezanooshmand.blogfa.com لطفا اعلامیه سیاه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 1 سال قبل
    0

    نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    برای ارسال نظر کلیک کنید