این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    من در داخل جلو و پشت تمام ماشین ها هستم بازی شهربانو

    دسته بندی :
    1. پشتوک
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    من در داخل جلو و پشت تمام ماشین ها هستم بازی شهربانو را از این سایت دریافت کنید.

    من در داخل جلو و پشت تمام ماشین ها هستم شهربانو • ❤️ تکست ناب

    من در داخل جلو و پشت تمام ماشین ها هستم شهربانو دانلود و دریافت کنید با لینک مستیم به صورت کامل و اصلی از سایت تکست ناب.

    من در داخل جلو و پشت تمام ماشین ها هستم شهربانو

    من در داخل جلو و پشت تمام ماشین ها هستم شهربانو

    منصوره پیرنیا، نویسنده و روزنامه‌نگار و برنامه‌ساز تلویزیون ملی ایران، حدود یک سال پیش از انقلاب ۵۷ از ایران خارج شد و همراه همسر دیپلماتش به واشینگتن رفت. در این نوبت از برنامه «چهل سال، چهل گفت‌وگو»، از او درباره کارهای بی‌سابقه‌اش به عنوان گزارشگر در ایران و دیگر خاطرات و فعالیت‌هایش پرسیده‌ایم .

    لینک دانلود لینک دانلود

    ترانه‌ای که برای آشتی شاه و ملکه از رادیو پخش شد

    دیدن نظرات نسخه چاپی

    در ادامه مجموعه گفت‌وگوهای «چهل سال، چهل گفت‌وگو» این بار به سراغ منصوره پیرنیا رفته‌ایم؛ نویسنده و روزنامه‌نگار و برنامه‌ساز تلویزیون ملی ایران.

    خانم پیرنیا حدود یک سال پیش از انقلاب ۵۷، وقتی ۳۶ ساله بود، از ایران خارج شد و همراه همسر دیپلماتش به واشینگتن رفت و اکنون نیز در پایتخت آمریکا زندگی می‌کند.

    در این گفت‌وگوی ویژه، از منصوره پیرنیا درباره کارهای بی‌سابقه‌اش به عنوان گزارشگر در ایران و دیگر خاطرات و فعالیت‌هایش پرسیده‌ایم.

    گفت‌وگو با منصوره پیرنیا

    No media sou ce cu e ly available

    ابتدا، خانم پیرنیا، از چندین سال پیش از انقلاب، یعنی سال ۱۳۴۳ آغاز کنیم که شما برای ادامه تحصیل به آلمان رفتید و دوره انستیتوی فیلم و تلویزیون مونیخ را به پایان رساندید. اما در ایران با مجله روشنفکر همکاری‌تان را آغاز کردید. با این‌که شما دوره فیلم و تلویزیون را گذرانده بودید، چرا به دنبال کار مطبوعاتی رفتید؟

    فکر می‌کنم بایستی شرح زندگی خودم را از چندسال زودتر از آن روز شروع کنم. من کار روزنامه‌نگاری را از چهارده پانزده سالگی شروع کردم. سال ۴۳ که به آلمان رفتم، سه چهار سالی بود که به روزنامه‌نگاری روی آورده بودم. یعنی با روپوش ارمک مدرسه من می‌رفتم روزنامه اطلاعات، و یک صفحه‌ای داشتم به اسم زنگ مدرسه، که خانم پری اباصلتی آن را اداره می‌کردند در مجله اطلاعات بانوان. من در آن صفحه مطالبی از مدارس برایش می‌نوشتم.

    ولی اصل کار روزنامه‌نگاری‌ام را با ارونقی کرمانی در اطلاعات هفتگی شروع کردم. روزی که از آن پله‌ها بالا رفتم و اولین مقاله‌ام را روی میزش گذاشتم، یک نگاهی به من کرد، دختری ارمک پوشیده، و نگاهی به مقاله کرد. چند لحظه بعدش گفت مقاله‌ات را قبول می‌کنم و آن را چاپ کردند.

    بعد بلافاصله در مجله اطلاعات بانوان بود که همکاری می‌کردم تا این‌که… در این میان هم بگویم که عاشق شدم. سال‌ها عشق پنهانی داشتم به داریوش پیرنیا، و آن عشق هنوز هم ادامه دارد. بعد از آن هم آمدم به روزنامه کیهان. قبل از آن، یک دوره خیلی جالب روزنامه‌نگاری‌ام با آقای پرویز نقیبی در مجله «روشنفکر» بود، و او به راستی به من آزادی داد تا بروم برای آن‌چه می‌خواستم. باید بگویم روزنامه‌نگاری را از پشت میزنشینی تکان دادم و بردم به جامعه، میان مردم. تا آن موقع رسم بود و می‌نشستند پشت میز و مقاله می‌نوشتند یا این که رپرتاژ و مصاحبه تلفنی می‌کردند…

    خانم پیرنیا، اتفاقاً می‌خواستم به همین موضوع اشاره کنم که در همین دوره کاری مطبوعاتی، گزارش‌های جالب و بی‌سابقه‌ای تهیه می‌کردید. از جمله به مدت ۴۸ساعت در لباس پرستار در بیمارستان روانی رازی در امین‌آباد بودید و گزارش تهیه کردید. چرا می‌رفتید دنبال این گونه کارهای پرزحمت یا احتمالاً دردسرآفرین؟

    احوال روزنامه‌نگاری در ذات آدم‌ها و در روحیه خاص خود آن‌هاست. یک روزی وارد مجله «روشنفکر» شدم و به نقیبی گفتم می‌خواهم بروم مصاحبه کنم با زنانی که… بیشتر دنبال جامعه نیازمند بودم، بیشتر دنبال زنان بودم، زنانی که نیازمند همکاری و همفکری و زندگی بودند.

    بعد رفتم به آن بیمارستان روانی رازی، لباس پرستاری پوشیدم، با یک عکاس. خیلی جالب بود، و در بخشی ۲۴ساعت را گذراندم که بیماران به اصطلاح زنجیری را در آن‌جا نگه می‌داشتند. عکاس می‌رفت روی دیوار می‌ایستاد عکس می‌گرفت و من در عکس‌ها حالت وحشتزده خودم را می‌بینم که دارم آب می‌دهم به یک بیمار زنجیری و چه طور نگاهم از این محیط وحشتزده است. در عکس دیگری خودم را می‌بینم که در همان لباس پرستاری، دارم از دست این‌ها فرار می‌کنم و همه این زن‌های مجنون و بیمار دنبالم کرده‌اند و با یک خشونت و لبخند و احوالی دارند مرا تعقیب می‌کنند. نمی‌دانم چطور نمی‌ترسیدم.

    می‌دانید، وقتی جوانی هست، شور هست، عشق به آن حرفه هست… عشق به روزنامه‌نگاری که می‌خواستم روزبه‌روز و گاه‌به‌گاه، احوال این بیماران و محرومان را حفظ کنم و این کار واقعاً به من رضایت خاطر می‌داد. نه فقط این. من اولین بار در ۱۸سالگی رفتم با حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی، مصاحبه کردم. خودش به من می‌گفت جرئت نمی‌کنم حرف‌هایم را مستقیماً به مردم بزنم، و من رفتم نشستم در اتاق یک وزیر اصلاحات ارضی، که وزیر خیلی پرشوری بود و وزیری قدرتمند در مقابل شاه. حتی یک دفعه که در جلسه‌ای نشسته بودند و عده‌ای از روستاییان هم بودند، یک مرتبه یکی از روستاییان برگشت و گفت اعلی‌حضرت محمدرضا ارسنجانی، به جای پهلوی، یعنی این قدر این وزیر قدرتمند بود. به خودم جرئت می‌دادم و می‌رفتم می‌نشستم جلوی یک وزیر و مصاحبه می‌کردم.

    می‌دانید، محیط یک جوری بود که آزادگی و تساوی حقوق زن، به سوی آغاز یک حرکت خوب اجتماعی بود. مردها مشوق بودند، راهنمایی می‌کردند، کمک می‌کردند. شما در آن روزگار هیچ نگاه کثیفی از مرد به زن نمی‌دیدید.

    خانم پیرنیا، به شاه اشاره کردید. شما از معدود روزنامه‌نگاران ایرانی بودید و شاید نخستین زن روزنامه‌نویس ایرانی که با محمدرضاشاه مصاحبه کردید، در دورانی که شاه با گزارشگران ایرانی به طور کلی مصاحبه نمی‌کرد. داستان چه بود؟ چه شد که این مصاحبه صورت گرفت؟

    ببینید، روز جهانی سازمان ملل بود. نزدیک پانزده سال بود که از آن ۱۵بهمن که شاه را در دانشگاه ترور کرده بودند -می‌گفتند یک عکاسی ترور کرده بود-، می‌گذشت. شاه اصلاً با روزنامه‌نگاران ایرانی دیدار نمی‌کرد. نمی‌گویم بدش می‌آمد چون مصطفی مصباح‌زاده را هفته‌ای یک دفعه می‌پذیرفت، با هم نهار می‌خوردند. ولی دیگر با هیچ روزنامه‌نگاری مصاحبه نکرد.

    وقتی جریان بازدیدها پیش آمده بود، در سفرها می‌رفتم و در بازدیدها شرکت می‌کردم. آن روز جهانی سازمان ملل، رفتم به آقای عَلَم که رئیس تشریفات بود در فرودگاه گفتم که می‌خواهم بروم با اعلی‌حضرت مصاحبه کنم. اعلی‌حضرت هم جلوی هواپیمای سِسنایی ایستاده بودند که ایشان را به درود، که در آن‌جا می‌خواستند کارخانه‌ای را افتتاح کنند، می‌برد. علم رفت جلو، گفت پیرنیا می‌خواهد با شما مصاحبه کند. اعلی‌حضرت هم گفتند بفرمایید. من هم رفتم جلو… گاهی فکر می‌کنم یک دختر یا یک زن جوان چه جرئتی پیدا می‌کرد، یا او بود که با نگاه تساوی‌گرانه‌ای به زن و مرد نگاه می‌کرد و این اجازه را به من داد و رفتم جلو و راجع به سازمان ملل سؤال کردم که تیتر اول آن مصاحبه شد ما شاهد ضعف سازمان ملل هستیم و این واقعاً نقطه آشتی شاه با روزنامه‌نگاران ایرانی شد که بعداً خانم دبیرآشتیانی هم همراه من برای جریان گزارش‌ها و سفرها می‌آمد و دیگران هم به همین ترتیب. یعنی وقتی شاه یا شهبانو مسافرت می‌رفتند، یک تیم روزنامه‌نگار قوی با خودشان می‌بردند.

    منبع مطلب : textnub.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 9 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید