این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    موضوعی را انتخاب کنید و با استفاده از روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم یک متن ذهنی بنویسید

    دسته بندی :
    1. پشتوک
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    موضوعی را انتخاب کنید و با استفاده از روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم یک متن ذهنی بنویسید را از این سایت دریافت کنید.

    انشا به روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم

    انشا تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی از مباحث انشای ذهنی در کتاب نگارش دهم است. در مطلبی که پیش رو دارید، انشاهایی با این روش نوشته شده اند. - مجله مستانه

    انشا به روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم - مجله مستانه

    انشا به روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم - مجله مستانه انشا به روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم

    به گزارش مجله مستانه، انشا تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی از مباحث انشای ذهنی در کتاب نگارش دهم است. در مطلبی که پیش رو دارید، انشاهایی با این روش نوشته شده اند.

    برای نوشتن انشای تضاد مفاهیم، نخست باید به مفاهیم ناساز و متضاد با موضوع انشا بیاندیشیم و روش بارش مفاهیم را برای نوشتن کلمات به کار ببندیم. پس از آن بین هر کدام از مفاهیم شبکه ای از روابط ایجاد کنیم تا کلمات با معنای متفاوت به ذهن بیاید. در مرحله آخر با رعایت انسجام انشای خود را می نویسیم. در ادامه برای شما دو انشای ذهنی تضاد مفاهیم نوشته ایم و در ابتدای هرکدام نقشه مفاهیم متضاد و واژگان مرتبط را برای آگاهی شما از نوع نگارش انشا آورده ایم.

    انشا تضاد مفاهیم گل و خار

    انواع متفاوتی از مفاهیم متضاد در ذهنم وجود داشت اما به یکی از مهم ترین های آن دقت ننموده بودم تا اینکه روزی به گلستان رفتم و ناسازی گل و خار را در کنار هم دیدم.

    روزی که به گلستان رفتم. گلی زیبا دیدم که در میان همه گل ها دلبری می نماید. گل را چیدم و آن را در دست گرفتم. بو کشیدم و از بوی خوش و دلاویز آن مست شدم.

    راستی هم چقدر می توان این گل را دوست داشت، به دست گرفت و مظهر لطافت دانست. شاداب بودن آن به شادابی رخساره معشوقکانی می ماند که شاعران برای آنها شعرهای زیبا سروده اند و بوی آن به بهترین عطرهای دنیا می ماند که در گران ترین مغازه ها به فروش می فرایند. زیبارویان آراستگی و جمال را از زیبایی و شکفتگی گل می آموزند.

    باز هم در گلستان به گردش ادامه دادم. گلی که قبلاً چیده بودم را در دست داشتم که گلی دیگر توجه ام را جلب کرد. دست بردم تا آن را بچینم که ناگهان یک خار درشت در دستم فرورفت و آن را زخمی نمود. از این همه خباثت و خشونت خار عصبانی شدم. این خار که هیچ بو و خاصیتی ندارد و زشت و ناهنجار است و مرا زخمی کرد؛ نباید وجود داشته باشد.

    باغبان به سراغم آمد. خندید و گفت:اگرچه خار به نظر خشن و قوی می آید اما وجودش برای گل لازم است. از آسیب دیدن گل جلوگیری می نماید. به حفظ گل و دور کردن خطر از گلی که به جز لطافت چیزی ندارد، یاری می نماید. تو فکر کن که نگهبان گل است. هر نوع لطافتی احتیاج به مراقبت دارد.

    از گلستان بیرون آمدم در حالی که فهمیده بودم گل و خار هر دو باید در کنار هم باشند تا طبیعت زیبا بتواند با شکوه هرچه تمام تر بدرخشد.

    انشا تضاد مفاهیم با موضوع خشکی و دریا

    خشکی و دریا مفاهیمی هستند که از لحاظ معنا ناسازگار و متضاد هستند. با هم به دریا و سپس خشکی برویم تا این تضاد را درک کنیم.

    اینجا دریای بی کران است که موج بر سر موج می کوبد تا خود را به ساحل برساند و آرام بگیرد. آرام گرفتنی که با عدم و نیستی همراه است. این موج هایی که می غلطند و متناقض و متضاد دوست یا دشمن هستند. دوست کسانی که بر امواج سوار شده و تفریح و نشاط می پردازند. دشمن کسانی که در ورطه امواج سهمگین گرفتار شده و با غرق شدن، جان خود را از دست می دهند.

    به خشکی که بروی، از موج آسوده هستی و بر خاک قدم می گذاری. اگر دریا همه آب است و آب اما خشکی متنوع است. از طرفی به جنگل می رسیم و از سوی دیگر به بیابان. اگر به مناطق حاصلخیز برویم خاک مهربان و بخشنده، غذای ما را به وسیله زمین کشاورزی در اختیارمان قرار می دهد. اگر به بیابان برویم زیبایی آن به ما آرامش بدهد.

    باز به دریا برگردیم، از امواج بگذریم و به قعر برسیم. آنجایی که موجودات زنده ای هستند و در زیستگاه خود به سر می برند. ماهی هایی که در همه دریاها وجود دارند. نهنگ ها و هشت پاهایی که در بعضی دریاها زندگی می نمایند؛ دنیا زیر آب را تشکیل می دهند. تنوع موجودات خشکی بسیار زیادتر است. از پستانداران، خزندگان، دوزیستان و حتی موجوداتی مثل لاک پشت که در هر دو این محیط ها زندگی می نمایند.

    فقط موجودات نیستند که می توانند در خشکی و دریا در حال رفت و آمد باشند. انسان ها که همه جا را به تسخیر خود درمی آورند برای مسافرت و تجارت از کشی استفاده نموده و به دریا می فرایند. همان ها که در خشکی هم وسیله سفری و باربری مانند قطار را اختراع نموده اند.

    خشکی و دریا با همه تفاوت ها و تضادهایشان مانند دو برادر هستند که وجودشان برای ادامه حیات انسان ها لازم است.

    انتشار: 1 بهمن 1399

    بروزرسانی: 5 اردیبهشت 1401

    گردآورنده: mastanehtoline.ir

    شناسه مطلب: 1259

    به "انشا به روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم" امتیاز دهید

    628 کاربر به "انشا به روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم" امتیاز داده اند | 3.2 از 5

    دیدگاه های مرتبط با "انشا به روش ناسازی معنایی یا تضاد مفاهیم"

    4 دیدگاه UGD 11 خرداد 1400 خوب بود پاسخ به UGD رضا بیاتی 15 اردیبهشت 1400 واقعا عالی خیلی خوب پاسخ به رضا بیاتی امیر 20 فروردین 1400 2 تا فقط؟؟؟ پاسخ به امیر zahra 17 فروردین 1400 خوبه پاسخ به zahra

    منبع : mastanehtoline.ir

    انشا در مورد تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی

    انشا در مورد تضاد مفاهیم یا ناسازی معناییاین مطلب شامل سه انشا است :انشاء یکموضوع: دست فروشمقدمه:تضادها گاهی کمر می شکانند، گاهی شرمنده می…

    انشا در مورد تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی

    انشا در مورد تضاد مفاهیم یا ناسازی معنایی

    این مطلب شامل سه انشا است :

    انشاء یک

    موضوع: دست فروش

    مقدمه:تضادها گاهی کمر می شکانند، گاهی شرمنده می کنند و گاهی می میراند. تضادها می توانند زندگی را برهم زنند همان زندگی را که من و تو در حال گذر هستیم ولی یکی در گوشه ای از دنیا با آن دست و پنجه نرم می کند.

    تنه انشاء: تا به حال به اطراف توجه کرده ای؟ به گوشه و کنار خیابان به دست فروش هایی که لبه خیابان بساط پهن کرده اند تا بساط زندگی خود را از همان تامین کنند. تا به حال به نگاه خسته و شرم زده ی آن ها دقت کرده ای؟ آن ها در نگاهشان حسرت موج می زند حسرت یک شغل ثابت. خسته شده اند از بس متحرک بوده اند، از جایی به جای دیگر کوچ کرده اند و عده ایی دیگر در مغازه های شیک و لوکس خود کار می کنند، آن ها حرف های رهگذران را می شنوند، طعنه ها و گله ها می شنوند اما سکوت می کنند اما مغازه دارها پا روی پای خود می گذارند و با رهگذرانی که اجناسش را تماشا می کنند بگو بخند می کنند. یکی قدر داشته هایش را نمی داند و گله می کند از بازار و کسادی و دیگری چشمان خسته زیر لب شکر می گوید که خدا رو شکر امروز کسی مزاحم کار و بارش نشد و بساطش را برهم نزد. یکی شیشه ی مغازه اش را با شیشه پاک کن برق می اندازد و دیگری با پارچه نمناک اجناسش را از خاک می زداید، یکی زیر باد کولر می نشیند و دیگری عرق های خود را پاک می کند. هر روز اجناسش را جمع می کند و پهن می کند هر روز مجبور است دنبال جا و مکان مناسب بگردد تا که موقعیت او در خطر نیفتد.

    نتیجه گیری: قدر کوچک ترین چیزهای که اطراف خود دارید را بدانید زیرا که فردا روزی می رسد و برای همان چیزهای کوچک و کم هم حسرت می خورید. شاید دست فروشی شغل سختی باشد اما مهم این است که کار می کنی و زحمت می کشی و پول حلال به دست می آوری.

    انشاء دو

    موضوع: طلوع و غروب

    هر پگاه، آفتاب عالم تاب از مشرق زمین طلوع می کند و بی هیچ گونه چشم داشتی، از گوهر وجودی خود می کاهد و پرتو های پرمهرش را، بر سر مردمان این کره خاکی فرو می ریزد.

    می گویند انسان تا چیزی را از دست ندهد، ارزشش و احساسات درونی خود را درباره آن نمی فهمد؛ مگر اندکی از افراد آگاه. این گونه است که آفتاب طلوع می کند، ولی ما حتی سری بالا نمی بریم تا پاسخ صبح بخیر او را دهیم؛ اما او می تابد و می تابد و می تابد تا آنجا که پیمانه روزانه اش پر می شود و درمی یابد که به هنگامه غروب، قریب گشته است، می رود تا پشت کوهی، از دیدگانمان محو گردد.

    آن هنگام که آفتاب قصد رفتن می کند؛ آدمی تازه از خواب غفلت بیدار می شود و در می یابد که عشقی نهان؛ به آن گوی آتشین در وجود خود داشته، بی آن که خود بداند. آن وقت است که انسان لحظات پایانی را غنیمت می شمارد و خود را در آغوش بانویی مهربان و زیبا، به نام ساحل می اندازد تا بتواند از پشت پرده اشک، نظاره گر رفتن معشوقه خود باشد. دریغا که زود دیر می شود.

    اما همان طور که گفتم، برخی افراد از اسرار دل خود آگاه اند و حتی می دانند درد دل خورشید را که این است « من که امروز مهمان توام فردا چرا؟» وکار امروز را به فردا نمی افکنند، دل را به دریا می زنند و پیش از رخ نمایی معشوقه، در بالای کوهی بلند، بر سر راه او می نشینند، به مشرق چشم می دوزند و بعد از طلوع، پرتو های صبحگاهی آن شهاب ثاقب را،با هر نفس می بلعند. این گونه انسان ها در پایان روز و هنگام غروب بسیار شاد و مسرور اند؛ چرا که قدر آن روز را دانسته اند و احساسات خویش را پیش از پایان روزی که دیگر باز نخواهد گشت ابراز کرده اند.

    داستان طلوع و غروب استعاره ای از زندگی ما انسان ها ست. تمام عمر خود را پی خوشبختی می دویم، بی آن که نیم نگاهی به آدم های اطراف خود داشته باشیم، بی آن که تشکری زبانی از برای حضورشان کنیم. این گونه است که ما هرگز عشق خود را به خورشید های زندگی مان ابراز نمی کنیم، تا آن هنگام که عزیزانمان در حال غروب از آسمان زندگی اند، آن گاه از خواب غفلت بیدار می شویم و با اشک و آه پایان عمر عزیزانمان را نظاره می کنیم. اما هستند افرادی که تا هنگامی که در پرده سیاه تنهایی محصور نشوند، قدر آفتاب های زندگیشان را در نمی یابند.

    حواسمان باشد که زود دیر می شود؛ طلوع و غروب از آن چه که فکر می کنید به یک دیگر نزدیک تر اند.

    انشاء سه

    موضوع: دنیای ما انسان ها

    دنیای ما انسان ها عجیب است،دنیایی متفاوت با انسان های رنگارنگ...

    در دنیای این روزها،نداشته ها بیش از داشته ها،وشادی ها کمتر از غم هاست.

    در این دنیا،انسان های مثبت کم و انسان های منفی زیاد شده اند،گویی تعداد بدی ها بیش از خوبی ها،و جواب خوبی،بدی کردن است.

    در این دنیا گاه قدر داشته هایمان را می دانیم و گاه نمی دانیم،گاه تمام هستی مان را فدای نیستی،و گاه تمام مان را فدای ناتمام های عمرمان میکنیم.

    ما انسان ها در این دنیا،گاهی بین ماندن ونماندن،وگاه بین بودن ونبودن گیر میکنیم.اما گاه بهتر است نباشیم،تا قدر بودن هایمان را بدانند.

    آری! دنیا متفاوت است،دنیای بعضی‌ها قصر ودنیای بعضی‌ها زندان است.

    گاه در این دنیا ، خالی از صدا میشویم،وگاه پراز حرف.گاهی با هم واز هم جدا،و گاه هم صدای بی صدا میشویم.

    در این دنیا،گاه خالی از امید می شویم،و گاه پر از حسرت،گاه خالی از احساس و گاه پر از عشق.

    گذشته ی بعضی از ما انسان ها در آینده مان می میرد،و آینده برخی از ما،در گذشته ی مان دفن می شود.

    بعضی از ما انسان ها زنده زنده،مرده ایم،مرده ای که در این دنیا نفس می کشد.

    در این دنیا گاهی آرامیم،اما گاهی آشوبی درونمان برپاست.

    گاهی از نا آرام بودن،فریاد می زنیم ؛اما گاه سکوت می کنیم،تا آرامش اهالی این دنیا بهم نخورد...

    آری!اینجا زمین است.

    در این دنیا گاهی مهربانیم،و گاه سنگدل.گاه می خندیم و گاه گریه می کنیم،گاه به خاطر شادی ها و گاه به خاطر غم هایمان.

    گاهی از درون می شکنیم،و گاه از بیرون ضربه می خوریم.

    چه بسیار حق ها که در این دنیا پایمال شد،و چه بسیار ناحق ها که به مقصد رسید.

    چه بسیار بار کج به منزل رسید،و چه بسیار بار راست،مقصد خود را گم کرد.

    گاه نرسیدن بهتر از رسیدن است،بعضی از رسیدن ها تهشان بن بست است،و فقط خسته و افسرده ات می کنند.

    گاهی پشت این شب یک روز خوب نهفته،و گاه پشت این نور ،ظلمت و تاریکی است.

    منبع : virgool.io

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 1 ماه قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید