در حال پالایش مطالب میباشیم تا اطلاع ثانوی مطلب قرار نخواهد گرفت.
    توجه : تمامی مطالب این سایت از سایت های دیگر جمع آوری شده است. در صورت مشاهده مطالب مغایر قوانین جمهوری اسلامی ایران یا عدم رضایت مدیر سایت مطالب کپی شده توسط ایدی موجود در بخش تماس با ما بالای سایت یا ساماندهی به ما اطلاع داده تا مطلب و سایت شما کاملا از لیست و سایت حذف شود. به امید ظهور مهدی (ع).

    هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می دانی و هم ننوشته می خوانی

    1 بازدید

    هوا خواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می دانی و هم ننوشته می خوانی را از سایت پشتوک دریافت کنید.

    گنجور » حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴

    جمشید پیمان نوشته:

    جمشید پیمان:
    تو را درجان خود جویم، که در جانم تو پنهانی
    چو دریابم تو را در جان، رَهَم از بند حیرانی

    ز پای رفتنم بُگشا، غُل و زنجیرِ ماندن را
    ملولم می کند ماندن، ازآن گیرم گرانجانی

    به هرجائی تو را جُستم، که بازت یابم ای دَرجان
    ندانستم که اینجایی، بجز در جان، نمی مانی

    ز هَر چون و چرا بیرون، نه ای افسانه و افسون
    نه دانش پاسخت داند، نه مدلولاتِ نادانی

    عِقالِ عقل و بند عشق، نبندد دست و پایت را
    برون از عقل و از عشقی، وَرایِ کفر و ا یمانی

    پیامت را نیوشیدم، شدم پُـر از پَـرِ پرواز
    به زیرِ بال خود دیدم، شکوه و فَرِّ کیهانی

    به دریاهای پر توفان، اگر باشی تو کشتی بان
    نترسم از سفر دیگر، درین شب های ظلمانی

    دلم را چون به دست تو، سپارم ای امین دل
    رها گردم هم از ظلمت، هم از دَرد پریشانی

    جز «آزادی» چه خوانیمَت که بنماید تو را گوهر
    به نام پر فروغ تو، چه جان ها گشته قربانی

    نشانی هایت ای زیبا، به هر دار و چلیپائی
    به لب نام تو می جوشد، چه در پیدا، چه پنهانی

    اگر شب در زمینِ من، گشوده بال تاریکی
    ز هم بگسل سیاهی را، به چشمم مهرتابانی

    توئی سیمرغ البرزم، خجسته نام و رائی تو
    بکن بایسته تدبیری، زحد بگذشته ویرانی

    👆☹

    منبع مطلب : ganjoor.net

    مدیر محترم سایت ganjoor.net لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    غزل شماره ۴۷۴: هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

    غزل شماره ۴۷۴: هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

    هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

    که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی

    ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق

    نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

    بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور

    که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی

    گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است

    خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی

    ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد

    که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی

    چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است

    مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

    دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

    ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

    ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

    بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

    خیال چنبر زلفش فریبت می‌دهد حافظ

    نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

    منبع مطلب : toomar.net

    مدیر محترم سایت toomar.net لطفا اعلامیه بالای سایت را مطالعه کنید.

    جواب کاربران در نظرات پایین سایت

    مهدی : نمیدونم, کاش دوستان در نظرات جواب رو بفرستن.

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    برای ارسال نظر کلیک کنید